شازده کوچولو
ما ازدواج کردیم ماه عسل رفتیم زندگی کردیم،شاد شاد بازم زندگی میکنیم، باهم، تا ابد، شاد شاد... مبادا زندگی برامون بشه یه عادت... زندگی منتظر هیچکس نمیمونه پس تا میتونید شادی کنید و لذت ببرید! محمد علی بهمنی خیلی ساله که وقت نکردم چیزی از خودم یا بهتر بگم خودمون بنویسم. این روزا سرمون خیلی شلوغه! آخه چند روز دیگه عروسیمونه! یعنی دقیقا ۱۰ روز دیگه... این روزا خیلی حس خوبی دارم داریم روز به روز به ما شدن نزدیکتر میشیم... خیلی دوستت دارم زیتون تلخ... پیش از من و تو لیل و نهاری بودست گردنده فلک نیز بکاری بودست ماهی همیشه تشنه ام فریدون مشیری به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامي آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی شعرى از پابلو نرودا ترجمه از احمد شاملو حق با تو بود حسین پناهی مبادا آسمان بی بال و بی پر می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را سلام سلام سلام سلام اول برای اونی که از همه ی دنیا برام عزیزتره سلام دوم برای همه ی دوستای وبلاگی خوبم سلام سوم هم برای همه ی آدمای عاشق، از هر دین و مذهب، از هر نژاد و شکل و رنگ اول از همه باید ببخشید بخاطر اینهمه تاخیر توی پست قبلی ازتون خواستم که حدس بزنید چه اتفاق جالبی برام افتاده، همتونم حدسای خوبی زدین. ازتون ممنونم. چند تا از دوستان درست حدس زدن، من حالا دیگه من نیستم، حالا دیگه ماییم شازده کوچولو و زیتون تلخ حالا دیگه ما شدیم.... تا ابد.... عشق چیزی نمی دهد، مگر همه ی وجود خود را، و چیزی نمی گیرد، مگر از دستان خود. عشق هرگز جویای تملک نیست و هرگز به تملک در نمی آید. عشق برای خود بسنده است. عشق، مستغنی ست. جبران خلیل جبران سلام به همه ی دوستای وبلاگی با معرفت.... این چند روزی که نبودم اتفاقات جالب و قشنگی برام افتاد حالا هرکی میتونه حدس بزنه! مهربون من من و تو هستیم که این دنیا هست... شگفتا اکنون، یادمان پروازی در آوار خونین گرگ و میش دیگرگونه مردی آنک، که خاک را سبز می خواست و عشق را شایسته ی زیباترین زنان – که اینش به نظر هدیتی نه چنان کم بها بود که خاک و سنگ را بشاید. چه مردی! چه مردی! که می گفت قلب را شایسته تر آن که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند و گلو را بایسته تر آن که زیباترین نام ها بگوید. و شیر آهنکوه مردی از این گونه عاشق میدان خونین سرنوشت به پاشنه ی آشیل در نوشت. – روئینه تنی که راز مرگش اندوه عشق غم تنهائی بود. ● « - آه، اسفندیار مغموم ! تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی » «- آیا نه یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟ من تنها فریاد زدم نه! من از فرو رفتن تن زدم صدائی بودم من - شکلی میان اشکال- و معنائی یافتم. من بودم و شدم نه زان گونه که غنچه ئی گلی یا ریشه ئی که جوانه ئی یا یکی دانه که جنگلی – راست بدان گونه که عامی مردی شهیدی؛ تا آسمان بر او نماز برد. ● من بینوا بندگکی سر به راه نبودم و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود مرا دیگر گونه خدائی می بایست شایسته ی آفرینه ئی که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند. و خدائی دیگرگونه آفریدم». ● دریغا شیر آهنکوه مردا که تو بودی، و کوهوار پیش از آن که به خاک افتی نستوه و استوار مرده بودی. اما نه خدا و نه شیطان – سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند بتی که دیگرانش می پرستیدند!!! احمد شاملو ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد چشم ها را باز خواهم کرد خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت گوش ها را باز خواهم کرد آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد خسرو گلسرخی محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت که در این وصف زبان دگری گویا نیست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست که در قولی از آن ما نیست تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست شب که آرام تر از پلک تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست این که پیوست به هر رود که دریا باشد از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست محمد علی بهمنی
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشمنگاری بودست
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده ها ت
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه ه ای دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمایل
هر کو شنید گفتا لله در قائل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسند امثال این مسایل
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم
گفت آن زمان که نبود جان در میانه حایل
دل دادهام به یاری شوخی کشی نگاری
مرضیه السجایا محموده الخصائل
درعین گوشه گیری بودم چو چشم مستت
واکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل
از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم
و از لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل
ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است
یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را دوست می دارم....
مبادا در زمین دیوار بی در
مبادا هیچ سقفی بی پرستو
مبادا هیچ بامی بی کبوتر
قیصر امین پور
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امین پور
که نبودیم
عشق ما
در ما
حضورمان داد
پیوندیم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم
واقعهی نخستین دم ماضی
□
غریویم و غوغا
نه کلامی به مثابه ی مصداقی
که صوتی به نشانهی رازی.
□
هزار معبد به یکی شهر...
بشنو:
گو یکی باشد معبد به همه دهر
تا من آنجا برم نماز
که تو باشی.
چندان دخیل مبند که بخشکانیام از شرم ناتوانی خویش:
درخت معجزه نیستم
تنها یکی درختام
نوجی در آبکندی،
و جز این ام هنری نیست
که آشیان تو باشم،
تختات و
تابوتات.
□
یادگاریم و خاطره اکنون .ــــ
دو پرنده
و گلویی خاموش
یادمان آوازی.
احمد شاملو
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
سهراب سپهری
| Design By : Night Skin |


